پیدا





"اشنای غریب"

درخواست حذف اطلاعات

خبر مرگ مرا
چه ی خواهد برد تا به گوش تو رسد بعد... اندک نظری درد شوی، اشک شوی و بگویی؛ این مردِ غریب آشنا بود کمی



"روز من مبارک"

درخواست حذف اطلاعات

صوفیای بابا تا حالا فکر کردی چه خوب است که فکر رایگان است؟ دوست داشتن رایگان است؟ دیدن رایگان است... وگرنه کارگران حق عاشق شدن نداشتند! درغیر این صورت باید علاوه بر کارگری روزمره،شیفت شب را تا خودصبح کار می د بلکه دقایقی بتوانند به آن ی که دوستش دارند فکر کنند. روز کارگر "روز من" مبارک



"چشم آذر"

درخواست حذف اطلاعات

بعضی مرگ ها غیر منتظره اند بااینکه مرگ غیر منتظره نیست... روحش شاد و یادش گرامی



"کبوتر جلد"

درخواست حذف اطلاعات

خسته ام مثل کبوتر که شده جلد ولی بام این خانه برای من بیچاره نبود



"کارگر ساده"

درخواست حذف اطلاعات

بارها به خودکشی فکر کرده ام چرا که من یک کارگر ساده ام و تو آن زنی که دوست دارد شوهرش پزشک باشد اما باز هم اهمیتی نمیدهم و حتی محکم تر از قبل آجر ها را بر دیوار می چینم حتی زیباتر از قبل آواز می خوانم وقتی که فرقون ملات را در دست میگیرم اما وقتی که نور خورشید درست به چشمانم می خورد اما وقتی که نردبان ها زیر پاهایم هم می لرزد اما وقتی که حتی ترازها هم اشتباه می کنند من باز هم دقیقا به تو فکر میکنم ... "کارل سندبرگ"



"شهر بی یار مگر ارزش دیدن دارد"

درخواست حذف اطلاعات

بیت بیت غزلم شوق پ دارد
وه که دیدار غزل درد کشیدن دارد چشم نرگس شده ات باده پرستم کرده
سعی بین حرم و میکده دیدن دارد توبه که قلم دست نگیرم اما
هاتفی گفت که این بیت شنیدن دارد وخدا خواست که یعقوب نبیند یک عمر
شهر بی یار مگر ارزش دیدن دارد صحبت از قیمت این غمزه و آن ناز مکن
ناز عاشق کشت ای دوست یدن دارد عجب این نیست که آهوی دلم صید تو شد
طعم شهد لب صیاد چشیدن دارد آن زمانی که آب و گلت را بسرشت
زیر لب گفت که این روح دمیدن دارد قصه ی دست و ترنج است تماشاگه عشق
شکر وصل رخ تو جامه د دارد دیدن روی تو راه دگری می خواهد
شرح دیدار تو از شعر ب دارد شهریار



"کارو دردریان"

درخواست حذف اطلاعات

برو ای دوست ، برو

برو ای دختر پالان محبت بر دوش

دیده بر دیده ی من ، مفکن و نازم مفروش ..

من دگر سیرم ... سیر ..

بخدا سیرم از این عشق دو پهلوی تو پست

تف بر آن دامن پستی که ترا پروردست

کم بگو ، جاه تو کو ؟ ! مال تو کو ؟ ! برده ی زر

کهنه رقاصه ی وحشی صفت ، زنگی

گر طلا نیست مرا ، تخم طلا ! ... مردم من

زاده ی رنجم و پرورده ی دامان شرف

آتش ی صد ها تن دلسردم من

دل من چون دل تو صحنه ی دلقکها نیست

دیده ام مس ه ی خنده ی چشمک ها نیست

دل من مأمن صد شور و بسی فریاد است

ضربانش ، قافله ی زنده دلان

طپش طبل ستم کوب ، ستم کوفتگان

{ تک تک } ساعت ، پایان شب بیداد است

دل من ، ای زن بدبخت هوس پرور ، پست

شعله ی آتش ( شیرین ) شکن ( فرهاد ) است

حیف از این قلب ، از این قبر طرب پرور درد

که به فرمان تو ، تسلیم تو جانی

حیف از آن که با سوز شراری ، جانسوز

پایمال هوس هرزه و آنی

در عوض با من شوریده ، چه کردی ؟ نا مرد ! ( نا زن )

دل بمن دادی ؟ نیست ؟

صحبت از دل مکن ، این لانه ی ، دل نیست

دل سپردن اگر اینست ! که این مشکل نیست

هان ! بگیر ، این دلت : از فکندیم بدر

ببرش دور ببر ببرش تحفه ز بهر پدرت ، گرگ پدر !



"فریدون مشیری"

درخواست حذف اطلاعات

عاشقم،
اهل همین کوچه بن بست کنارى
که تو از پنجره اش پای به قلب من دیوانه نهادی
تو کجا؟
کوچه کجا؟
پنجره باز کجا؟
من کجا؟
عشق کجا؟
طاقت آغاز کجا؟ فریدون مشیری



"دهقان فداکار"

درخواست حذف اطلاعات

غروب یکی از روزهای سرد پاییز بود. خورشید در پشت کوه های پربرف یکی از روستاهای آذربایجان فرورفته بود. کار روزانه ی دهقانان پایان یافته بود. ریز علی هم دست از کار کشیده بود و به ده خود باز می گشت. در آن شب سرد و تاریک، نور لرزان فانوس کوچکی راه او را روشن می کرد. دهی که ریز علی در آن زندگی می کرد نزدیک راه آهن بود. ریز علی هر شب از کنار راه آهن می گذشت تا به خانه اش برسد. آن شب، ناگهان صدای غرش ترسناکی از کوه برخاست. سنگ های بسیاری از کوه فرو ریخت و راه آهن را مسدود کرد. ریز علی می دانست که، تا چند دقیقه دیگر، قطار مسافربری به آن جا خواهد رسید. با خود شید که اگر قطار با توده های سنگ برخورد کند واژگون خواهد شد. از این شه سخت مضطرب شد. نمی دانست در آن بیابان دور افتاده چگونه راننده ی قطار را از خطر آگاه کند. در همین حال، صدای سوت قطار از پشت کوه شنیده شد که نزدیک شدن آن را خبر داد.
ریز علی روزهایی را که به تماشای قطار می رفت به یاد آورد. صورت خندان مسافران را به یاد آورد که از درون قطار برای او دست تکان می دادند. از شه ی حادثه ی خطرناکی که در پیش بود قلبش سخت به تپش افتاد. در جست و جوی چاره ای بود تا بتواند جان مسافران را نجات بدهد. ناگهان، چاره ای به خاطرش رسید. با وجود سوز و سرمای شدید، به سرعت لباسهای خود را از تن درآورد و بر چوبدست خود بست. نفت فانوس را بر لباسها ریخت و آن را آتش زد. ریز علی در حالی که مشعل را بالا نگاه داشته بود، به طرف قطار شروع به دویدن کرد. راننده قطار از دیدن آتش دانست که خطری در پیش است. ترمز را کشید. قطار پس از تکانهای شدید، از حرکت باز ایستاد. راننده و مسافران سراسیمه از قطار بیرون ریختند. از دیدن ریزش کوه و مشعل ریز علی، که با بدن در آنجا ایستاده بود، دانستند که فداکاری این مرد آنها را از چه خطر بزرگی نجات داده است. قطار می رود... تو می روی... تمام ایستگاه می رود خداحافظ خاطره مشترک میلیونها ایرانی...



"تقدیر"

درخواست حذف اطلاعات

هیچ از آینده خبر ندارد ،
مردی که امروز با عجله توی مترو از تو ساعت پرسید شاید یک ماه بعد به نام کوچکش او را صدا بزنی ،
شاید دختری که امروز با او قدم میزنی و بستنی میخوری ، چند سال بعد خسته و کالسکه به دست از روبه رو به سمتت بیاید و تو سرت توی کیفت باشد و با تنه از کنارش رد شوی ، شاید او برگردد تو هم برگردی یک ثانیه به هم خیره شوید و یک سال خاطره زنده شود ، اصلا شاید هم او از خستگی برنگردد و به پسرش توی کالسکه خیره شود و اطمینان پیدا کند که بیدار نشده باشد ، تو هم همچنان دنبال کاغذ حساب های شرکت توی کیف ات باشی ،
امروز شاید علاقه ی عجیب و شدیدی به موهای داشته باشی و چند سال بعد موهای مشکی ات را با دست از جلوی صورتت کنار بزنی و ظرفی که اب کشیدی را توی ابچکان بگذاری ،
هیچ از آینده خبر ندارد [شاید امروز از این که دیگر نیست ، از این که رفته است توی تاریکی هق هق کنی و دو سال بعد روی نیمکت های پارک ملت به آمدنش از دور با لبخند نگاه کنی ، نزدیک که شد با خنده بگویی : باز که دیر کردی]، شاید هم همچنان توی اتاقت باشی و فکر کنی حست چقدر شبیه دو سال پیش همین موقع است ،
فهمیدی می خواهم چی بگویم ؟
نه ، نمی خواهم بگویم همه دردها فراموش می شود ، یا حتما زمان ی که امروز دوست داری را از یادت می برد ، یا ی که امروز کنار توست دو سال بعد می رود ،
خواستم بگویم تغییر شاید نام دیگر زندگی باشد ،
خواستم بگویم : بس کن ، دست بردار از این که فکر کنی همه چیز را باید تو درست کنی ، دست بردار از این که فکر کنی همیشه تو مدیر زندگی ات هستی ، انقدر برای فردا ، برای یک سال بعد ، برای اینده با فلانی ، برنامه نریز و نخواه که همه چیز همان طوری پیش برود که می خواهی ،
خواستم بگویم خیلی چیزها دست تو نیست و اصلا این چیز بدی نیست ، اینطوری می توانی با خیال راحت تری چای ات را کنار پنجره بنوشی و مطمئن باشی زندگی هم انقدرها دست و پا چلفتی نیست تو را می برد آنجایی که باید ،
انقدر مطمئن نباش به حس و حال امروزت که همیشگی خواهد ماند ،
خواستم بگویم شاید تغییر نام دیگر زندگی است پس ،
بهترین اهنگ و بهترین لباست را برای همین ثانیه از زندگی ات اماده کن چون هیچ از آینده خبر ندارد.



"تولدم مبارک"

درخواست حذف اطلاعات

نه ساعت آغازم می کند
نه تقویم پایانم می دهد
لحظه شمار اتفاقی هستم
که نمی افتد...
"تولدم مبارک"



"وقتی تو نیستی"

درخواست حذف اطلاعات

وقتی که تو نیستی
دنیا چیزی کم دارد
مثل کم داشتنِ یک وزیدن، یک واژه، یک ماه!
من فکر می کنم در غیاب تو
همه ی خانه های جهان خالیست
همه ی پنجره ها بسته است
وقتی که تو نیستی
من هم
تنهاترین اتفاق بی دلیل زمین ام!
واقعا
وقتی که تو نیستی
من نمی دانم برای گم و گور شدن
به کدام جانب جهان بگریزم!...



"خیابان شلوغ"

درخواست حذف اطلاعات

کفشِ چرمی ـ چتر ـ فروردین ـ خیابانِ شلوغ
یک شب بارانی غمگین خیابانِ شلوغ
می رود تنهای تنها، باز هم می بینمش
باز هم رد می شود از این خیابانِ شلوغ
اشک و باران با هم از روی نگاهش می چکند
او سرش را می برد پایین… خیابانِ شلوغ
عابران مانند باران در زمین گم می شوند
او فقط می ماند و چندین خیابانِ شلوغ
او فقط می ماند و دنیایی از دلواپسی
با غمی بر شانه اش ـ سنگین… خیابان شلوغ
…ناودان ها، چشمکِ خط دار ماشین های مست
خط کشی، بارانِ آهنگین، خیابانِ شلوغ…
او نمی فهمد نمی فهمد فقط رد می شود
با همان انگیزه ی دیرین… خیابان شلوغ
کفش چرمی روبه روی کفش چرمی ایستاد
لحظه ای پهلوی من بنشین خیابان خلوت است



"اورمو گئلو"

درخواست حذف اطلاعات

من آشیق آی اولایدیـــــــم

بیر سولــــــو چای اولایدیم

آشیب ، داشیب داغــــلاری

اورمــــــــــــــو گئوله ایدیم



"حسین پناهی"

درخواست حذف اطلاعات

ﻫﻤﺎﻥ ﮔﺎﻭﯼ ﻫﺴﺘﯿﻢ ﮐﻪ ﺩﺭ ﮐﺸﺎﻭﺭﺯﯼ ﺳﻨﺘﯽ ، ﻫﺴﺘﯽِ ﺧﻮﯾﺶ ﺭﺍ ﺑﻪ ﺩﻧﺒﺎﻝ ﻣﯽ ﮐﺸﯿﻢ ! ﻫﻤﺎﻥ ﭘﯿﻨﻪ ﺩﻭﺯﯾﻢ ﺑﺎ ﺧﺎﻝ ﻫﺎﯾﺶ ! ﻫﻤﺎﻥ ﮔﻠﯿﻢ ﺑﺎ ﮔﻠﺒﺮﮒ ﻫﺎﯾﺶ ... ﭘﺲ ﺑﻪ ﻗﻮﻝ ﺩﻭﺳﺖ ﻭ ﺩﺷﻤﻦ ، ﺳﻌﺎﺩﺗﯽ ﮐﻪ ﻣﯽ ﮔﻔﺘﻨﺪ ﮐﺠﺎﺳﺖ ؟ ﺭﺳﺘﮕﺎﺭﯼ ﮐﺪﺍﻡ ﺍﺳﺖ ؟ ﭘﺲ ﺁﯾﺎ ﻧﺠﺎﺕ ﻣﺎ ﺩﺭ ﺗﻤﺎﺷﺎﯼ ﺑﯽ ﭼﻮﻥُ ﭼﺮﺍ ﻭُ ﺍﺑﺪﯼِ ﺣﺮﮐﺖ ﻫﺎ ﻭ ﺳﮑﻮﻥ ﻫﺎﺳﺖ ؟ ﺑﻮﺩﻥُ ﻫﯿﭻ ﻧﮕﻔﺘﻦ ... ﻫﻢ ﭼﻮﻥ ﺩﺭﺧﺘﯽ ﺗﻨﻬﺎ ، ﺯﯾﺮِ ﺑﺎﺭﺍﻧﯽ ﺍﺯ ﭼﺮﺍﻫﺎﯼ ﺑﯽ ﭘﺎﯾﺎﻥ ؟ ﺁﯾﺎ ﺭﻭﺯﯼ ﮐﺴﯽ ﯾﺎﻓﺖ ﺧﻮﺍﻫﺪ ﺷﺪ ، ﮐﻪ ﺑﺪﻭﻥ ﺗﻮﺳﻞ ، ﺑﻪ ﺍﺳﺘﻨﺎﺩِ ﺑﺎﺭﺍﻥُ ﻧﻮﺭُ ﭼﺸﻢِ ﮐﺒﻮﺗﺮُ ﺑﻮﯼ ﮐﻨﺪﺭ ، ﭼﺸﻢ ﺩﺭ ﭼﺸﻢِ ﻣﺎ ﺏ ﺍﯾﺴﺘﺪ ﻭ ﺑﻪ ﺳﺎﺩﮔﯽ ﺳﻼﻡِ ﺧﻮﺍﻫﺮﺯﺍﺩﻩ ﯼ ﮐﻮﭼﮑﻤﺎﻥ ، ﺳﺘﺎﺭﻩ ﺩﻧﺒﺎﻟﻪ ﺩﺍﺭ ﺭﻧﺞ ﻣﺎ ﺭﺍ ﺑﻪ ﻣﺪﺍﺭِ ﻣﻨﻈﻮﻣﻪ ﯼ ﺗﺎﺯﻩ ﻭُ ﺷﺎﺩﺍﺑﯽ ﺑﺒﺮﺩ ؟



"فروغ فرخ زاد"

درخواست حذف اطلاعات

دوست داشتم معلم املای تو بودم و "دوستت دارم" را املا بگویم و هیبپرسم تا کجا گفتم؟ تو بگویی "دوستت دارم"!



"قیصر امین پور"

درخواست حذف اطلاعات

وقتی تو نیستی نه هست های ما چونان که بایدند
نه ، بایدها ..... مثل همیشه آ حرفم و حرف آ م را
با بغض می خورم عمری است لبخندهای لاغر خود را در دل ذخیره میکنم :
باشد برای روز مبادا ! اما.... در صفحه های تقویم ، روزی به نام روز مبادا نیست آن روز هرچه باشد روزی شبیه دیروز روزی شبیه فردا روزی درست مثل همین روزهای ماست اما ی چه می داند !
شاید... امروز نیز روز مبادا باشد ! وقتی تو نیستی نه هست های ما چونان که بایدند
نه ، بایدها..... هر روز بی تو روز مباداست !



"زن"

درخواست حذف اطلاعات

زن زیر دوش رفت و خودش را شست آنقدر شست و شست که رنگش رفت آنقدر که بهار ِ تر و تازه از چشم های سبز و قشنگش رفت آنقدر شست روی دو تا لب را آنقدر شست و گردن را س د پوست را و پر از خون شد تا گم کند خطوط تنِ من را زن خسته بود از همه ی دنیا از غربتی که زندگی اش می کرد بغضِ گذشته توی گلویش بود می خواست که جدا شود از این مرد من جای چند بوسه نبودم که با گریه توی چاه بیندازد یا یک جنین که با دو سه تا دارو حتی پس از دو ماه بیندازد من خاطرات ِ رفتن ِ از مرزم حسّی که غیرقابل تکرار است خو ده ایم با هم و تنها هم یک عمر ترس و دلهره بیدار است یک عمر گریه کرده در آغوشم در خاطرش دو چشم تَرَم مانده زخمی عمیق حافظه اش دارد زخمی عمیق توی سرم مانده زن زیر دوش رفت و خودش را شست آنقدر شست و شست که ماهم شد آنقدر شست و شست که فهمیدم من هیچ وقت پاک نخواهم شد ___فاطمه اختصاری___



"دهقان فداکار"

درخواست حذف اطلاعات

غروب یکی از روزهای سرد پاییز بود. خورشید در پشت کوه های پربرف یکی از روستاهای آذربایجان فرورفته بود. کار روزانه ی دهقانان پایان یافته بود. ریز علی هم دست از کار کشیده بود و به ده خود باز می گشت. در آن شب سرد و تاریک، نور لرزان فانوس کوچکی راه او را روشن می کرد. دهی که ریز علی در آن زندگی می کرد نزدیک راه آهن بود. ریز علی هر شب از کنار راه آهن می گذشت تا به خانه اش برسد. آن شب، ناگهان صدای غرش ترسناکی از کوه برخاست. سنگ های بسیاری از کوه فرو ریخت و راه آهن را مسدود کرد. ریز علی می دانست که، تا چند دقیقه دیگر، قطار مسافربری به آن جا خواهد رسید. با خود شید که اگر قطار با توده های سنگ برخورد کند واژگون خواهد شد. از این شه سخت مضطرب شد. نمی دانست در آن بیابان دور افتاده چگونه راننده ی قطار را از خطر آگاه کند. در همین حال، صدای سوت قطار از پشت کوه شنیده شد که نزدیک شدن آن را خبر داد.
ریز علی روزهایی را که به تماشای قطار می رفت به یاد آورد. صورت خندان مسافران را به یاد آورد که از درون قطار برای او دست تکان می دادند. از شه ی حادثه ی خطرناکی که در پیش بود قلبش سخت به تپش افتاد. در جست و جوی چاره ای بود تا بتواند جان مسافران را نجات بدهد. ناگهان، چاره ای به خاطرش رسید. با وجود سوز و سرمای شدید، به سرعت لباسهای خود را از تن درآورد و بر چوبدست خود بست. نفت فانوس را بر لباسها ریخت و آن را آتش زد. ریز علی در حالی که مشعل را بالا نگاه داشته بود، به طرف قطار شروع به دویدن کرد. راننده قطار از دیدن آتش دانست که خطری در پیش است. ترمز را کشید. قطار پس از تکانهای شدید، از حرکت باز ایستاد. راننده و مسافران سراسیمه از قطار بیرون ریختند. از دیدن ریزش کوه و مشعل ریز علی، که با بدن در آنجا ایستاده بود، دانستند که فداکاری این مرد آنها را از چه خطر بزرگی نجات داده است. قطار می رود... تو می روی... تمام ایستگاه می رود خداحافظ خاطره مشترک میلیونها ایرانی...



"دفتر نمره به دستان خداست"

درخواست حذف اطلاعات

باز هم بوی کتاب تازه ماه مهر آمده است حسّ بیداری من چند برابر شده است قد کشیده است مدادم امروز به من امروز معلم می گفت: بچه ها، هدف این است اگر تخته مدرسه ما سبز است ننویسیم دگر تخته سیاه دفتر نمره به ترتیب الفباست ولی زندگی یعنی، آن آ ی اول بشود معنی زندگی آن قدر بزرگ است که ما می توانیم در آن، دفتر صد برگ شویم زنگ ها ـ یعنی عادت کنی از خویش به بیرون بزنی هدف این است که ما آ زنگ دیگر بشویم دفتر نمره به دستان خداست. امتحان نزدیک است بچه ها، نیمکت ها روزی، شاخه سبز درختی بودند جیر جیر آنها، مال دلتنگی گنجشکان است بگذارید ی، روی پر و بال شما خانه کند برکت در این است هر ی باید دستش را بالا ببرد وقتی از محضر اللّه سؤالی دارد بچه ها امتحان نزدیک است هر ی باید اشکال بگیرد از خود امتحان نزدیک است. زنگ خ ر مهم نیست بچه ها، جنس یقه، هر چه باشد، باشد سرتان باید افراشته باشد در آن سر هر کوچه به دیوار، ی رنگ زده بر حذر باشد پیراهنتان رنگ خ ر مهم نیست مهم تر این است هر چه بنویسی، مفهوم از آن سبز شود بعد، ناخن باید اهل تلنگر باشد دست ها صورت ها، در خود نور سحر شسته شود به خ که در این است امتحان نزدیک است. بهترین شاگرد زندگی ضرب در احساس، مساوی با عشق بعد از این سعی کنید عشق غایب نشود انضباط آ ایمان شماست و اگر دیر رسیدید به خود درِ این مدرسه را می بندند عاقبت روز حساب، زنگ ها خواهد خورد چاله بسیار در این اطراف است تا ببینیم حواس چه ی پرت شود بچه ها، کل جهان روی قلم می چرخد بهترین شاگرد آن است، که جوهر دارد.



"مولانا"

درخواست حذف اطلاعات

گفتم ای دل، نروی؟خار شوی، زار شوی
بر سرِ آن دار شوی بی بَر و بی بار شوی

نکند دام نهد؟خام شوی، رام شوی؟
نپَری جلد شوی،بی پر و بی بال شوی؟

نکند جام دهد؟کام دهد، ازلب خود وام دهد؟
در برت ساز زند، کند،کافر و بی عار شوی؟

نکند مست شوی؟فارغ از این هست شوی؟
بعد آن کور شوی،کر شوی، شاعر و بیمار شوی؟

نکُنَد دل نکَنی،دل بکَنَد،بهرِ تو دِل دِل نَکُنَد؟
برود در بر یار دگری،صبح که بیدار شوی؟؟!



"شعر یواشکی"

درخواست حذف اطلاعات

گل گفت که هنگامه ی مرغان سحر چیست؟ این انجمن آراسته بالای شجر چیست؟ این زیر و زبر چیست؟ پایان نظر چیست؟ خار گل تر چیست؟ تو کیستی و من کی ام این صحبت ما چیست؟ بر شاخ من این طایرک نغمه سرا چیست؟ مقصود نوا چیست؟ مطلوب صبا چیست؟ این کهنه سرا چیست؟» گفتم همه هیچ است در این خواب ی نیست بیهوده در این دوری و فریادرسی نیست پیشی و پسی نیست حتّی قفسی نیست دیگر نفسی نیست جز مردنمان حادثه ی خوب تری نیست از نقطه نورانی فردا اثری نیست در قصّه پری! نیست اصلاً خبری نیست جز دربه دری نیست مقصود من و پرسش تو ی ره پوچ است پایانِ رهِ رفته به بن بستیِ کوچه ست غم مثل کلوچه ست! دستان تو نوچ است!!! چشمان تو لوچ است؟! نه! کج شده هر راست در این همزنِ اسقاط دنیا شده مثل وسط خالی دونات له زیر دوتا پات من ماتم و تو مات در جمله ی ات حیرت زده ام از تو و این جزء گرایی تأویل پذیری زبان، چند ص این چون و چرایی هم شیوه ی مایی! اصلا تو کجایی؟! از باغ برو ریشه ی خود را از خاک از لفظ قلم حرف زدن، «شعر طربناک» از «پیرهن چاک» از «دیده ی ناپاک» بس کن همه را... !



"انزوا"

درخواست حذف اطلاعات

رو کرده ای دوباره به من بعدِ قرن ها
بعدِ هزار و سیصد و یک بُرهه انزوا
تنهایی مز فِ من خوبِ خووب بود
سیگارِ بعدِ قهوه و پُک های بی هوا هی دود می شدی وسط خاطرات من
هی دود می شدم که تو را دورتر کنم
سیگارِ بعدِ قهوه دلیل موجهی...
تا عطر تلخِ یادِ تو را در به در کنم بیزارم از هر آنچه تو را می دهد نشان
از کوچه ی جهنمی و این اتاقِ سرد
این تخت خواب خالی و حجمِ نبودنت
با روحِ تا همیشه ی بیمار من چه کرد!؟ با گربه های توی سرم چنگ می زدم
پُرزِ پتوی گل گلی ام را چه بیقرار
با موش های هرزه هم آغوش می شدم
سگ پرسه های فکر تو را می زدم به دار شب بود و گوش لعنتی و هدست و اتاق
شب بود و گنجه های پر از خالیِ لباس
شب بود و ضجه های تو را زار می زدم
شب بود و گیج الکل و این جسم بی حواس باور که حالِ دلم بی تو خووب بود
خندیدنم نشانه ی کفر و جهود بود
ایمان و اعتقاد من از بعدِ رفتنت
دو رکعتِ بدون سجود بود رو کرده ای دوباره به من بعدِ قرن ها!؟
بعدِ هزار و سیصد و یک بُرهه انزوا!؟
تنهایی مز ف من را بهم نزن
حالا برو دوباره همانگونه بی هوا



"لکنت شعر"

درخواست حذف اطلاعات

لکنت شعر و پریشانی و جنجال دلم
چه بگویم که کمی خوب شود حال دلم؟ کاش می شد که شما نیز خبردار شوید
لحظه ای از من و از دردِ کهن سال دلم از سرم آب گذشته است مهم نیست اگر
غم دنیای شما نیز شود مالِ دلم عاشق ِ نان و زمین نیستم این را حتماً
بنویسید به دفترچه ی اعمال دلم آه! یک عالمه حرف است که باید بزنم
ولی انگار زبانم شده پامال دلم مردم شهر! خدا حافظ تان من رفتم
ی از کوچه ی غم آمده دنبال دلم



"آبستن"

درخواست حذف اطلاعات

هر شب از خی باردار می شوم و هر صبح سقط میکنم این جنین حرامزاده را...



"فکرش را نکن"

درخواست حذف اطلاعات

گیسوانت زیر باران، عطــر گندم زار... فکــرش را ! با تو آدم مست باشد، تا سحر بیدار... فکرش را ! در تراس خانه رویارو شوی با عشق بعـد از سال ها بوسه و گریه، شکوه لحظه ی دیدار... فکرش را ! سایه ها در هم گــره، نور ملایـــم، استکان مشترک خنده خنده پر شود خالی شود هربار... فکرش را ! ابـــر باشم تا کـــه ماه نقـــره ای را در تنــم پنهــان کنم دوست دارد دورِ هر گنجی بچرخد مار... فکرش را ! خانه ی خشتی، قدیمی، قل قل قلیان، گرامافون، قمر تکیـه بر پشتــی زده یار و صدای تار... فکرش را ! از سمــاور دست هایت چای و از ایوان لبانت قند را... بعد هم سیگار و هی سیگار و هی سیگار... فکرش را ! اضطراب زنگ، رفتم وا کنم در را، کـــه پرتم می کنند سایه ها در تونلی باریک و سرد و تار... فکرش را ! ناگهان دیوانه خانه... وَ پرستاری که شکل تو نبود قرص ها گفتند: دست از خاطرش بردار! فکرش را نکن!



"اشک مهتاب"

درخواست حذف اطلاعات

به من گفتی که دل دریا کن ای دوست همه دریا از آن ما کن ای دوست دلم دریا شد و دادم به دستت مکش دریا به خون پروا کن ای دوست کنار چشمه ای بودیم در خواب تو با جامی ربودی ماه از آب چو نوشیدیم از آن جام گوارا تو نیلوفر شدی من اشک مهتاب تن بیشه پر از مهتابه امشب پلنگ کوهها در خوابه امشب به هر شاخی دلی سامان گرفته دل من در تنم بی تابه امشب



"داریوش"

درخواست حذف اطلاعات

آهای مردم دنیا
گله دارم گله دارم
من از عالم و آدم گله دارم
آهای مردم دنیا
آهای مردم دنیا
گله دارم گله دارم
من از دست خدا هم گله دارم گله دارم
شما که حرمت عشق رو ش تین
کمر به کشتن عاطفه بستین
شما که روی دل قیمت گذاشتین
که حرمت عشق رو نگه نداشتین
آهای مردم دنیا
آهای مردم دنیا
گله دارم گله دارم
من از دست خدا هم گله دارم گله دارم
فریاد من شکایت یه روح بی قراره
روحی که خسته از همه زخمی روزگاره
گلایه من از شما حکایت خودم نیست
برای من که از شما سوختن و گم شدن نیست
اگه عشقی نباشه آدمی نیست
اگه آدم نباشه زندگی نیست
نپرس از من چه آمد بر سر عشق
جواب من به جز شرمندگی نیست
آهای مردم دنیا
آهای مردم دنیا
گله دارم گله دارم
من از عالم و آدم گله دارم
آهای مردم دنیا
آهای مردم دنیا
گله دارم گله دارم
من از دست خدا هم گله دارم گله دارم



"طابوت رنگی"

درخواست حذف اطلاعات

یه تابوت رنگی یه قصر قشنگی برایم بسازین در آغوش تنگی بگین تا پرستو یه آهی بر آره تو میلاد مرگم ترانه بکاره ز دلتنگیم آشیونه بسازین واسه خاطراتم یه خونه بسازین شقایق رو پلکام حنایی ببنده که خون دل از رنگ چشمام نخنده اذون کبوتر تو گوشم بگویید مسافر ش ته بخونید بگیرید یه مهمونیه بی ص کباب دل و شربتی از ج یه آهنگ شادی بگید تا قناری برایم بخونه واسه یادگاری خدایـــــا چه وقت ج و درده دلم تنگه تنگه تنم سرده سرده به زخم نگاهی نگاهم ش ته نگاهی که گاهی به من دل نبسته اگه می ش تم اگه ساده بودم خدا هم می دونه که دل داده بودم



"شکایت"

درخواست حذف اطلاعات

این روزا که شهر عشق خالی ترین شهر خداست خنجر نا مردمی حتی تو دست سایه هاست وقتی که عاطفه رو می شه به آسونی ید معنی کلام عشق خالی تر از باد هواست اما من که آ ین عاشق دنیام ماهی مونده به خاک و اهل دریام از همه دنیا برام یه چشمه مونده چشمه ای به قیمت همه نفسهام از همینه که همه عمرمو مدیون تو ام تویی که عزیزتر از عمر دوباره ای برام بی نیازی به تن قلندرم تنها لباسه اما دستام به ضریح تو دخیل ماسه خسته و زخمی دست آدمکهای بدم پشت پا به رسم بی بنیاداین دنیازدم من برای گم شدن از خود و غرق تو شدن راه دور عشقمو پیمودم اینجا اومدم



"89"

درخواست حذف اطلاعات

دلم یک اتفاق تازه مى خواهد
نه مثل عشق و دل دادن
نه در دام غم افتادن
دگر اینها گذشت از ما!

شبیه شوق یک کودک که کفش نو به پا دارد...
و گویى کل دنیا را ,در آن لحظه به زیر کفشها دارد...
دلم یک شور بى اندازه مى خواهد...

نه با تو ,با خودم تنها

فقط گاهى
دلم یک اتفاق تازه میخواهد....!!
همین !!!!!



"آه ای خنده سیاه و سفید"

درخواست حذف اطلاعات

ــــ آه ای خنده ی سیاه و سفید ـــــ

نوزده سال مثل برق گذشت
نوزده سال از نیامدنت

کوچه مشتاق گام هایت ماند
خانه چشم انتظار در زدنت

مثل این که همین پریشب بود
آمدی با پسرعموهایت

خنده هایت درست یادم هست
بس که آشفته بود موهایت

رو به من... رو به دوربین با شوق
ایستادید سر به زیر و نجیب

آ ین ع یادگاری تان
بین این قاب ها چقدر غریب...

هیچ عکاس عاقلی جز من
دل به این ع ها نمی بندد

تازه آن هم به ع ساده ی تو
که سیاه و سفید می خندد

دور تا دور این مغازه پُر است
از هزاران هزار ع جدید

تو کجایی؟ کجا؟ نمی دانم!
آه ای خنده ی سیاه و سفید

تو از این قاب ها رها شده ای
دوستانت اسیرتر شده اند

تو جوان مانده ای، رفیقانت
نوزده سال پیرتر شده اند

صبح شنبه، چه صبح تلخی بود
از خودم پاک نا امید شدم

قاب ع تو بر زمین افتاد
به همین سادگی شهید شدم



"افکار"

درخواست حذف اطلاعات

هِی لاس با سیگار، در خانه ای تاریک
فرقی ندارد "کنت" یا "بهمنی" باریک...

یک اسم در مغزت هِی می شود تکرار
لعنت به نامی که...لعنت به این نـُشخوار...

تا صبح بیداری با دود سیگارت
وقتی شد شبها بر افکارت...

هِی چای میریزی.... هِی کام میگیری
این مرگ تدریجیست در دم نمیمیری...

از وحشت کابوس هر شام بیداری
از خانه می ترسی از خواب بیزاری...

سیگار با سیگار ، چایی پس از چایی
هِی لاس با فنجان.... لعنت به تنهایی...



"ایلیا"

درخواست حذف اطلاعات

ایلیا.........!
دیدی عاقبت اه مترسک سر جالیز گرفتمان؟
مترسک که کاری به کار ما نداشت.
یک گوشه از مزرعه بی صدا نشسته بود.

ان شب زیر نور ماه در انبار کاه پدربزرگ.............
وقتی همه در ابادی دنبال تنها نوه ی پدربزرگ می گشتند.

یادت هست؟

ان شب که سر انگشتانت عشق را با لمس تن من بازی می داد.

سیگار تنها روشنایی است در امتداد ظلمت یک کاهدان تاریک و مترسک بی صدا فقط نگاه می کرد.

ایلیا : یک نخ سیگار بعد از عشق بازی با تو می چسبد ان هم وقتی موهایت بوی باغ می دهد.

: سیگار را اب می کند.

ایلیا : همه چیز یک روز اب می شود زیبای من!

:سیگار کاهدان را اتش می زند.
مترسک ........... ایلیا........ مترسک می سوزد.

ایلیا : مترسکی که با کلاغ ها دوست شد بسوزد بهتر است.

: ایلیا بیا زودتر برگردیم.پدربزرگ نگران می شود.
بیا برگردیم.

ایلیا : ان روز که همه چیز اب شود........
دیگر هیچ نگران از دست دادن نیست.

: ایلیا مترسک ..........می ترسد.نگاهش کن......

ایلیا : ترس وقتی که دیگر چیزی برای از دست دادن نیست؟

: ایلیا کلاغ ها دلشان برای مترسک تنگ می شود.

ایلیا : همه چیز یک روز اب می شود زیبای من!


ایلیا..........!
دیدی ا ش ته سیگارت ته زندگی مترسک شد؟
دیدی ا ش کلاغ ها سیاه پوش شدند.
دیدی نفرینشان ما را گرفت؟
دیدی ا ش همه چیز یک روز اب شد؟

این جا هیچ کلاغی عاشق مترسک جدید نشد.

کلاغ ها هنوز هم سیاه پوشند.....